یه عاشق...1
من دیه تو این وب اپ نمیکنممممممممممممم یه وب دیه زدم ادرسشو به دوستام میدم امیدوارم فهمیده باشید به دوستام میدممممممممممممممممممممممممممممممممممممم یهنی چی؟؟؟ به هر کی که دلمممممممممممممممم بخواد(دخملا) دیه اینجا نظر ندید چون نمیام این وب هر جور دوس دارین میتونید دربارم فک کنید چون اصلا واسم مهم نیس خداحافظ وب لعنتییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی فرا رسیدن ماه عذاداری و اربعین حسینی رو به همه شما دوستاران اهل بیت و امام حسبن و ابولفضل و...............تسلیت عرض میکنم و به مناسب این روز و شب های عزیز و گرامی این وب تا اواخر محرم اپ نمیشه ولی به کامنتا ج داده میشه وبم به قول الی میبریم تو فاز غم.هه نوحه و قالب غم و... ما رو هم دعا کنید محتاجیم!!!!! پی نوشت:راسی بچه این اهنگ و با نوحه اشتب نگیرین گفتم چون فضا عوض شه یه اهنگ بذاریم چــــهــ بــــزرگ شــــد ــه بــــود! پــــرسیدمــــ پــــس کبــــریت هــــایت کــــو؟ پوزخنــــدی زد. گفتمــــ مــــی خواهمــــ امــــشب بــــا کبــــریت های ِ تو شهــــر را بــــه آتــــش بکشــــمــــ دختــــرک نگــــاهــــی انــــداخت، تنمــــ لــــرزیــــد.... گفــــت:کبــــریت هــــایــــمــــ را نخــــریــــدنــــد سال هــــاست تــــــــــــن مــــی فــــروشــــمــــ... آشنــــا داری؟! +سهلام خوبین؟؟؟جدیدا اصلا حال خوفی ندالم واسم دعا کنید. +این عکسم اصلا ربطی به اپم نداله. غربت را نباید در الفبای شهر غریب جستجو کرد همین که غریبت نگاهت را به دیگری فروخت تو غریبی!!!! _______________________________________________________________________________ کاش میفهمیدی...قهر میکنم تا دستم را محکم تر بگیری بلندتر بگویی بمان!!! نه اینکه شانه هایت را بالا بیندازی وارام بگویی هر طور راحتی ______________________________________________________________________________ دیگر نمیگویم گشتم نبود نگرد نیست میگویم:گشتم بود ولی برای من نبود!!!! قبول.ما دو خط موازی هیچ گاه به یکدیگر نمیرسیم... فقط کمی فاصله ات را کم کن میخواهم ببینمت!!!! ______________________________________________________________________________ ای شمع به چه میخندی؟؟؟ به شب تیره و خاموشم؟؟؟بخند!مردم از این حسرت که چرا نیست در اغوشم؟؟؟؟ ______________________________________________________________________________ تنهایی را به امید دوباره دیدنت تحمل میکنم. ______________________________________________________________________________ شیش ماه به دوستت مهربونی میکنی خوبی باهاش هرکاری که میگه میکنی که بفهمونی دوسش داری! دو روز که اعصاب نداری میگه:حالا شناختمت... ______________________________________________________________________________ شیشه ی نازک احساس مرا دست نزن! که پر میشود از کله ننگین دروغ....انکه میگفت که احساس مرا خوب میفهمد.... کو؟کجاست؟که احساس را خوب فروخت!!! _____________________________________________________________________________ تموم شد امیدوارم خوشتون اومده باشه راستی یدونه مونده هه! خسته شدم از ادمایی که میخوان جای تو رو تو قلبم بگیرن گفتم ببخشید اینجا جای دوستمه الان بر میگرده کوش پس؟؟؟کجایی؟؟؟یه سااااااااااااااااااااااال شد نمیخوای برگردی؟؟؟؟ خب دیه واقعا تمومید! میگم اینجا انقدررررررررررررررررررررررررررر بارون میاد که نگو الاناست منو اب ببره خب من رفتم باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای تا هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای راستی نظرارو همین پست بزارید لفطا !میخوام بترکونیدااااااااااااااااااااااااااااااااااا حدس بزنید لطفا؟؟؟؟ دیروز یعنی ۱۷تفلد داداشیم بود منم گفتم هیچی اره خلاصه یه تبریک خشک وخالی گفتمو دیه همین شد قابل توجه دوستان داداش واقعیمه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااا با تاخیرشد!!!!! بعد دیگه درسامو هم که نخوندم وپرو پرو اومدم نشستم پا نت من برم تاصداشون در نیومده با اجازتون من دیه رفتنیم هی خداااااااااااااااااااااااااااااا بااجازه تا درودی دیگر بدرود راستی تو خونه هاتون جشن بگیرین اینجا دیه دیر شدو وقت ندارم بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای تا های باخرید کردن چیکارمیکنین؟؟؟؟ اهان بابا اون چیز مهمه رو داشت یادم میرفت من موقع مدرسه ها کم میام نت فقط میام نظرارو تایید میکنمو دیه به وب ها سرمیزنم دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟ دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه … عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند صورتحساب !!! مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت: وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت: مامان … دوستت دارم آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قابل توجه اونهائی که فکر میکنند مرور زمان انها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند. نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!! سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم عیدهمگی مبارک دوستون دارمممممممممممممممممممممممممممممممم تو هنوز نفس می کشی... راه می روی می خندی... تو هنوز مهربانی تو هنوز پرنده ای و همين کافيست تا من هم نفس بکشم،من هم راه بروم من هم بخندم من هم مهربان باشم اما پرنده شدن... تا دستت را نگذاری در دستم و چشم ندوزی در چشمم و نگويی پرواز کن! از من پرنده شدن بر نمی آيد بيا ديگر... دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!.. دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت) ـ مامان! یه سوال بپرسم؟ زن کتابچه سفید را بست. آن را روی میز گذاشت : بپرس عزیزم . - مامان خدا زرده ؟!! زن سر جلو برد: چطور؟! - آخه امروز نسرین سر کلاس می گفت خدا زرده ! … - خوب تو بهش چی گفتی؟ - خوب، من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده !!! مکثی کرد: مامان، خدا سفیده؟ مگه نه؟ زن، چشم بست و سعی کرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم کند. اما، هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد… چشم باز کرد و گفت: نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟ دخترک چشم روی هم گذاشت. دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فکر می کنم، یه نقطه سفید پیدا میشه… زن به چشمان بی فروغ و نابینای دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد و بی اختیار قطره ای اشک از گوشه چشمانش … سهیل میرزائی باز هم خداهست اوجانشین تمام نداشته هاست... که پسر بچه ای خورشید رادر دفتر نقاشی اش سیاه کشیدتا پدر کارگرش زیر افتاب نسوزد... حداقلش اینه که یکی رو دوست داری که یه روزی بهش میرسی...! ونه محتاج نگاهی که بلغزد برمن... من خودم هستم ویک حس غریب... که به صدعشق وهوس می ارزد... دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست... یک لحظه بایست ویک جمله بگو... تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست...؟؟؟!!!! که درخیال خودم بیخیال من نشدی...! با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم کف دستش . او هم یک شکلات گذاشتم توی دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا کردم . سرش را بالا کرد . دید که مرا می شناسد . خندیدم . گفت : « دوستیم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا کجا ؟» گفتم :« دوستی که تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خندیدم و گفتم :«من که گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم که تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا که همه دوباره زنده می شود ، یعنی زندگی پس از مرگ. باز هم با هم دوستیم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستیم .» خندیدم و گفتم :«تو برایش تا هر کجا که دلت می خواهد یک تا بگذار . اصلأ یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا . اما من اصلأ تا نمی گذارم » نگاهم کرد . نگاهش کردم . باور نمی کرد .می دانستم . او می خواست حتمأ دوستی مان تا داشته باشد . دوستی بدون تا را نمی فهمید . ××× گفت : «بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :«شکلات . هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو و یکی مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد» هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش ، او هم یک شکلات توی دست من . باز همدیگر را نگاه می کردیم . یعنی که دوستیم . دوست دوست . من تندی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکیدم . می گفت :«شکمو ! تو دوست شکمویی هستی » و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ . می گفتم «بخورش» می گفت :«تمام می شود. می خواهم تمام نشود. می خواهم برای همیشه بماند» صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدامش را نمی خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر یک روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها ، آن وقت چه کار می کنی؟» گفت :«مواظبشان هستم » می گفت «می خواهم تا موقعی که دوست هستیم » و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستی که تا ندارد.» ××× یک سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بیست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظی کند . می خواهد برود آن دور دورها . می گوید «می روم ، اما زود برمی گردم» . من می دانم ، می رود و بر نمی گردد .یادش رفت به من شکلات بدهد . من یادم نرفت . یک شکلات گذاشتم کف دستش . گفتم «این برای خوردن» یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش :«این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت» . یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش . هر دو را خورد . خندیدم . می دانستم دوستی من «تا» ندارد . مثل همیشه . خوب شد همه شکلات هایم را خوردم . اما او هیچ کدامشان را نخورد . حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد ؟؟؟ دیشب در جاده های سکوت درایستگاه عشق هرچه منتظر ماندم کسی برای لمس تنهاییم توقف نکرد ومن تنهاتر ازهمیشه به خانه برگشتم. مثل همیشه تنها تو اتاقم نشسته بودم.... دلم گرفته بود.... احساس کردم از بیرون یه صدای آشنا میاد... رفتم کنار پنجره و بیرون دیدم..... آره همون صدای آشنا.... داشت بارون میومد..... آسمونم مث من دلش گرفته بود.... داشت میبارید.... دلم طاقت نداشت تو اتاق پشته پنجره بشینم.... زدم از خونه بیرون..... زیر بارون قدم میزدم و گریه میکردم.... هیچ کس حتی قطره های اشک روی گونه هام رو نمیدید..... چه قشنگه.... قدم زدن.....زیر بارون.... گریه کردن با آسمون.... چرا....؟ چرا دلم گرفته....؟ چرا دارم گریه میکنم...؟ چرا دارم زیر بارون خیس میشم....؟ پس چرا هیچ کس چتری برام باز نمیکنه....؟ چون تنهام....؟ یعنی جواب همه سوالام همینه...؟ . . . شاید اگر اون نبود لذت این قدم زدن زیر بارون.... خیس شدن.... سکوت الآن رو نداشتم..... شاید هیچ وقت تجربش نمیکردم..... نمیدونم.............................!!!! دوستت دارم حتی اگر قرار باشد شبی بی چراغ در حسرت یافتنت تمام پس کوچه ها را زیر باران قدم بزنم مرا فراموش مکن .................................................................................... چمدان رویاهایم رابسته ام باپرواز اولین شکوفه آن راپست خواهم کرد زیباترین تصویری که در زندگانی ام دیدم نگاه عاشقانه و مظلومانه تو بود. زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی تو بود. زیباترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود. زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود. زیباترین انتظارم مست دیدار تو بود. زیباترین هدیه عمرم محبت تو بود و زیباترین اعتراضم دوست داشتن تو بود. کوچک تر که بودم فکر مي کردم باران اشک خداست ولي مگر خدا هم گريه می کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير باران قدم بزنم تا بوي خدا را حس کنم اشک خدا را در یک کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!!! آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد حس ميکرم که آدمها دل خدا را شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند همه می گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانهء من می گفت: خدا دلش از دست آدمها گرفته. . .
سهلاممممممممممممممممممممممممممممممم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

دختــــرک بــــرگشت

![]()
______________________________________________________________________________![]()




سلام خوبین دوستان؟؟؟یه خبردارم هه
اینقد خوشحال بودم همه دوستام گفتن کادو چی خریدی؟؟؟
گفتن چقدر بی ذوقی منم گفتم هرچی عوض داره گله نداره
تازه من یاد مامانم اینا انداختم ورگرنه هیچ انگار نه انگار
بیچاره داداشیم
اخی فداش بشمممممممممممممم
اره خلاصه منم وقت نکردم دیروز اپ بکنم بیبخشید دیه![]()
![]()
![]()
![]()

بازم بیبخشد![]()
/(584).gif)
البته واسه من که شاگرد زرنگم چیزی نیس که
خوش میگذره خب خدا روشکر
منم که دنبال خرید کردنمو دیه... همین
راستی رفتم مانتو شلوار گرفتم
شلواره که باشلوار کردی هیچ فرقی نداره مانتو هم که بادوستان سه چهارتایی میپوشیم خیالتون راحت راحت
دیه اهان کتابامو هم که جلد نکردم وسایلمو هم همشو نخردیم
کلا ادم خونسردی هستم
(شوخی کردم بابا حالا جدی نگیریدااااااااااااااااا)
از اپ و این جور چیزا خبری نیس(چقدم که الان اپ میکنم)شاید ماهی دوسه بار.راستی این میشه اخرین اپ تابستونم
خب دیه فعلا همیناست.من برم کاری ندارین از خدمتتون مرخص بشم؟؟؟؟؟؟؟؟وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
من رفتم تابعد بای/(584).gif)
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچدر کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت:
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا: گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت:: منکر عظماست
قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!
مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود :
کوتاه کردن چمن باغچه ۵٫۰۰۰ تومان
مراقبت از برادر کوچکم ۲٫۰۰۰ تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم ۳٫۰۰۰ تومان
بیرون بردن زباله ۱۰۰۰ تومان
جمع بدهی شما به من :۱۲٫۰۰۰ تومان !
بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است
قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!
بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم …
کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.
مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی میشه ۱۱٫۰۰۰ تومان نه ۱۲٫۰۰۰ تومان !!!
نماز روزه هاتون قبول
دعااااااااااااااااااااااا فراموش نشه هاااااااااااااااااااااا
بابای![]()
لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد...
تا بخوانی و بفهمی چقدرجایت خالیست . . .
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد . . .
لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان . . .
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر شیار . . .
لمس کن لحظه هایم را
. . .
تویی که نمیدانی من که هستم٬
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن . . .


خوب يه جورائي اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن يهو ميزد به سرش و ديوونه ميشد ممكن بود همه چيزو به هم بريزه وكلي آبرو ريزي ميشد
اونشب براي اينكه آرومش كنم سعي كردم بيشتر بش نزديك بشم وباش صحبت كنم. بعضي وقتا خوب بود ولي گاهي دوباره به هم ميريخت. يه بار بي مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داري؟ قبل از اينكه چيزي بگم گفت : وقتي از اونا ميخورم حالم خيلي خوب ميشه . انگار دارم رو ابرا راه ميرم....روي ابرا كسي بهم نميگه ديوونه...! بعد با بغض پرسيد تو هم فكر ميكني من ديوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من ديوونه تره . بعد بلند خنديد وگفت : آخه به من ميگفت دوستت دارم . اما با يكي ديگه عروسي كرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسيشه....

اولین روز بارانی رابخاطر داری؟چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم...
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش کرده بودی
چتر آورده بودی
سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود...
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد...
.
.
.
.
.
چند روز پیش را چطور؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم!!
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم!
تنهـــــــــــــــــــــــــــــــا برو....!!
| طراح : | صـ♥ـدفــ |
/(2347).gif)
